قصه های مادر بزرگ
من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم
و آخر هم به واقعیت می پیوست…
یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:15 توسط سعیده
|
و آخر هم به واقعیت می پیوست…
یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!
دلم می نالد از درد جدایی خدایا چاره ای صبری و راهی