غبار تنهايي
ببین مرا ببین مرا دوباره با دو چشم تر
که می نهم ز عشق و غم به روی سینه تو سر
ببین مرا که دیده را به تخت سینه دوختم
که از بهانه های دل ز هر دو دیده سوختم
بیا که تیغ سادگی رسیده بر گلوی من
بیا تو ای امید جان دمی به گفتگوی من
من این غبار خورده را که میرود به سوی شب
هزار بار گفته ام که تشنه ام به عشق و تب
در این غروب غم فزا سکوت ما نشان چیست؟
غرور ما برای که ، نگاه ما به سوی کیست؟
ببین مرا که بی سبب شدم دچار بندگی
بنازم او که مرگ را نمی دهد به زندگی
ببین که ساحل دلم پر از سرشک غم شده
تمام درد زندگی سکوت منزلم شده
به شام تیره ام بیا ستاره سرشت من
به عشق تو رقم خورَد دوباره سرنوشت من
بیا و دست من بگیر و سوی آسمان ببر
ببین مرا ببین مرا دوباره با دوچشم تر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:54 توسط سعیده
|
دلم می نالد از درد جدایی خدایا چاره ای صبری و راهی