صداي اشكهايم
روی صندلی نشسته ام وبه آدم هایی که با عجله از کنارم میگذرند مینگرم....غروب است....دلم گرفته....
کاپشنم را روی پایم میگذارم....اشکهایم از گونه هایم سر میخورند و روی کاپشنم میچکند
یک قطره....دو قطره.... سه قطره.....چهار قطره.....
به کاپشنم نگاه میکنم حالا سیلی از قطرات اشک روی کاپشن لیز میخورند و به زمین می افتند....چه تلخ است....دلم برای اشکهایم میسوزد...چشمانم را میبندم تا اشکهایم را نبینند اما صدای قطراتشان به گوشم میخورد....
حالا باید گوش هایم را نیز بگیرم!
دیگر نه چیزی میبینم و نه میشنوم...اشکهایم از فرصت استفاد میکنند و سریع و پشت هم می آیند
این ها را لمس میکنم.....گونه هایم لمس میکنند....داغی اشکهایم را میفهمم.....
نفس عمیقی میکشم و از جایم بلند میشوم....حالا اشکهایم زیر پاهایم له میشوند....صدای له شدنشان را میشنوم......
دلم می نالد از درد جدایی خدایا چاره ای صبری و راهی